تبليغاتX
گل یاس شیرازی




















گل یاس شیرازی

 

 

بوی یاس با آدم حرف می زند

خیلی حرف ها را من فقط از بوی یاس شنیده ام

گل یاس بو ندارد

آنچه از او می تراود

خاطره های معطر

خیال های لطیف و پنهانی پاک و خوب شاعری است

شاعری که هیچکس او را نمی شناسد

شاعری که خود را هم اکنون

در عمق متروک محرابی مخفی کرده است

 

                                                              میلاد گل یاس مبارک 

                                                       

 

 

 ۲۹ خراد سالگرد در گذشت دکتر علی شریعتی را گرامی میداریم

 

یادش گرامی و روحش شاد

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

مادر جان اگرچه  از تو دورم ( روزت مبارک )

مادر جان با دستهایی که رو به آسمان دراز شده

میخواهم پلی بزنم بین تو و من

می خوانمت از این جا.... از این دنیا تا ...

امروز به قبرستان می آیم و برایت دسته گلی می آورم از جنس دعا

مادر جان اگرچه که از هم دوریم به فاصله یک دنیا اما به هم نزدیکیم

مادر جان اگرچه که جایت در خانه خالیست

اما همیشه در روح و جانم هستی

مادر جان روزت مبارک   

 

 

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

      دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد

آدمی را همواره در پی گمشده اش

ملتهبانه به هر سو میکشد

خدا ... آزادی... هنر و دوست

در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند

تا وی  کوزه خالی خویش را

از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد ؟

 

                ( دکتر علی شریعتی )        

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

امروز در اتوبوس دختر زیبایی را دیدم با موهای طلایی

 به او غبطه خوردم خیلی شادمان به نظر میرسید

اما .. هنگام پیاده شدن در راهرو اتوبوس میلنگید

او فقط یک پا داشت

اوه ... خدایا من را به خاطر گله هایم ببخش

من دو پا دارم... دنیا از آن من است

********

توقف کردم خواستم آب نبات بخرم

جوانی که آب نبات میفروخت خیلی سرش شلوغ بود

با او صحبت کردم ..و هنگامی که او را ترک کردم گفت :

مرسی شما خیلی مهربان هستید اما من نابینا هستم !

اوه خدایا... من را به خاطر گله هایم ببخش

من دو چشم دارم.. دنیا از آن من است

******

مدتها بعد

وقتی در طول پیاده رو راه میرفتم

کودک زیبایی دیدم

تنها ایستاده بود و بازی میکرد و دیگران را تماشا میکرد

گفتم: عزیزم تو چرا با دیگران بازی نمیکنی؟!

بدون آنکه عکس العملی نشان دهد رو به رو را نگاه میکرد

فهمیدم او ناشنوا هست

اوه .. خدایا من را به خاطر گله هایم ببخش

من دو گوش شنوا دارم ... دنیا از آن من است

*****************

با پاهایی که مرا به هرکجا میبرد

با چشمانی که میتواند طلوع خورشید را ببیند

با گوشهایم که چیزهایی را که باید بدانم .. میشنود

اوه خدایا ... من را به خاطر گله هایم ببخش

من سلامت هستم .. دنیا از آن من است

 

************

تلخی گفتار بر من زندگی را تلخ کرد

لب ز حرف تلخ شستم غوطه در شکر زدم

( صائب تبریزی )

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |


Design By : Night Skin