تبليغاتX
گل یاس شیرازی




















گل یاس شیرازی

 

 

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

 

طوطی را به خیال شکری دلخوش بود

ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

 

 

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

شیشه های مشجر، آدم های مقعر

 

 

مدتی هست که وب آقای گیل آبادی به روز شده :  http://weblog.gilabadi.com/

من با اجازه یا بی اجازه مطالب اخیر ایشون رو اینجا میگذارم :

در ادامه مطلب بخوانید :

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

 

شعر هایی که از جناب مولوی تو پست قبلی نوشتم یه نکته خیلی مهم داشت

البته اون رو تو کتابی که از این اشعار استفاده کرده بود پیدا کردم

در ظاهر شیطنت بچه هایی که معلم بد اخلاقشون رو سر کار گذاشتند

خیلی ساده و پیش پا افتاده به نظر میرسه ...... اما

اما وقتی خوب و با دقت به کاری که اونها کردند فکر کنیم متوجه میشیم که :

اونها از یه نکته روانشناسی مهم در برابر استاد بد اخلاقشون استفاده کردند

 

اون نکته مهم اینه که :

وقتی به کسی چیزی رو القاء کنند حتی اگه این فرد دارای این ویژگی هم نباشه

با تکرار و تاکید مکرر یواش یواش باور میکنه  همونی هست که دیگران میگویند !

 

اینه که مولوی قرنها پیش میخواسته این مسئله مهم رو به ما بگه

مسئله مهمی که خیلی ها تو این دوره و زمونه دارند به خوبی ازش استفاده میکنند

 

 

            

 

هر اندیشه ای که از ذهن می گذرد

و هر سخنی که بر زبان می آورید

تک تک سلولهای بدنتان به آنها پاسخ میدهد ( لوئیز هی )

 

 

 

 

بزرگترین خطری که کیفیت زندگی ما را نابود میکند

افکار و باورهای غلط است ( آنتونی رابینز )

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

این یه داستان بامزه از مثنوی جناب ( مولوی ) به مناسبت ۱۲ فروردین روز معلم :

 

در زمانهای قدیم مکتبخانه ای بود که چند کودک در آن درس میخواندند

این مکتب استادی داشت به شدت بد اخلاق و کودکی پیدا نمیشد که از

این استاد کتک نخورده باشد

 

روزی کودکان دور هم جمع شدند و با هم مشورت کردند که چگونه برای چند

روزهم که شده از دست استاد بد اخلاقشان آسوده خاطر شوند

یکی از کودکان که باهوش و زیرک بود تدبیری اندیشید:

او گفت : دوستان نقشه ای کشیده ام که با اجرای آن برای مدتی از دست استادمان راحت میشویم:

فردا من پیش از همه وارد کلاس میشوم و با تعجب به استاد نگاه میکنم و میگویم :

استاد خدا بد ندهد چرا رنگتان پریده ؟!

کودک رو به دوستانش گفت : وقتی من اینچنین بگویم حتما استاد به فکر فرو میرود

آن وقت نوبت شما میشود . یکی یکی وارد کلاس شوید و مثل من به استاد بگویید

 

روز بعد کودکان نقشه خود را اجرا کردند...........

استاد بیچاره کم کم باورش شد که مریض شده و به خانه رفت و به همسرش گفت :

چرا امروز صبح به من نگفتی مریض شده ام ؟

همسرش به او گفت آخر تو که مریض نیستی

اما استاد خشمگین شد و سر او داد کشید و گفت : مگر تو طبیب هستی ؟

نمیبینی رنگ و رویم پریده و مریضم ؟

حالا زود برو وسایل استراحت مرا فراهم کن

کودکان که  پس در این گفتگو را شنیدند  از خنده روده برشده بودند به خانه هایشان باز گشتند

 

کودکان مکتبی از اوستاد

رنج دیدند از ملال و اجتهاد

مشورت کردند در تعویق کار

تا معلم در فتد در اضطرار

چون در آیی از در مکتب بگو

خیر باشد استاد احوال تو

آن خیالش اندکی افزون شود

کز خیالی عاقلی مجنون شود

 

او در آمد گفت : اوستادا سلام

خیر باشد رنگ و رویت زرد فام

گفت استاد : نیست رنجی مر مرا

تو برو بنشین مگو یاوه  هلا

اندر آمد دیگری گفت اینچنین

اندکی آن وهم افزون شد بدین

همچنین تا وهم او قوت گرفت

ماند اندر حال خود بس در شگفت

 

خشمگین با زن که مهر اوست

من بدین حالم  نپرسید و نجست

خود مرا اگه نکرد از رنگ من

قصد دارد تا رهد از ننگ من

گفت زن : خیر است چون زود آمدی ؟

کی مبادا ذات نیکت را بدی

گفت : کوری ؟ رنگ و حال من ببین

از غم بیگانگان اندر حنین

گفت : ای خواجه بیارم آینه ؟

تا بدانی که ندارم من گنه ؟

گفت : جامه خواب مرا زو گستران

تا بخسبم که سر من شد گران

--------------------------

توضیح : البته منظور شاعر محترم( از نقل این داستان ) احتمالا یه چیز دیگه بوده

اما گفتم برای روز معلم این داستان جالب هست

 

 

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

فقط همین !

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط زهره حسنی|

 

در یک عصر اردیبهشتی زیبا هنگامی که بهار نارنجها

 

عطر خود را به گیسوان نسیم سپرده بودند

 

پیوند آسمانی زهرا و  امیر آغاز شد

 

و برای شروع زندگی جدیدشان طبیعت زیبا نیز به شادی نشست

 

زهرای عزیز ( خواهر خوبم ) ازدواج تو را با آقا امیر تبریک میگم

 

و این اشعار زیبا از منظومه ( لیلی و مجنون )تقدیم تو و همسر مهربانت میکنم

 

 ( انشاالله که سالهای سال درکنارهم زندگی خوبی داشته باشید )

 

و با آرزوی خوشبختی همه دخترها و پسرهای خوب دیگه :

 

                                              

 

چون پرده کشید گل به صحرا

                          شد خاک به روی گل مطرا

خورشیدزقطره های باده

                         خون از رگ ارغوان گشاده

بلبل زدرخت سر کشیده

                               مجنون صفت آه برکشیده

در فصل گلی چنین همایون

                                   لیلی زوثاق رفت بیرون

بند سر زلف تاب داده

                               گل را زبنفشه آب داده

تا سبزه باغ را ببیند

                            در سایه سرخ گل نشیند

نه نه غرضش نه این سخن بود

                                نه سرو وگل و نه نسترن بود

بودش غرض آنکه در پناهی

                              چون سوختگان بر آرد اهی

با بلبل مست راز گوید

                        غم های گذشته باز گوید

بر سبزه نشست خرمن گل

                             نالید چو در بهار بلبل

که ای یار موافق وفا دار

                          وی چون من و هم به من سزاوار

ای سرو جوانه جوانمرد

                            وی با دل گرم و با دم سرد

آی از در آنکه در چنین باغ

                                آیی و زدایی از دلم داغ

لیلی که چوگنج شد حصاری

                                  می بود چو ماه در عماری

 

      

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط زهره حسنی| |

 

 

یکی بود یکی نبود

سالها پیش یه دختر کوچولویی بود اسمش ( زهره)

دبستان این دختر کوچولو درست روبه روی آرامگاه سعدی بود

 

یه روزی دوستاش بهش گفتند :

زهره میایی بریم داخل آرامگاه سعدی گل بچینیم ؟

زهره گفت : چطوری بریم ؟!

دوستاش گفتند: از روی دیوار پشتی که کوتاه هست می پریم اونور !

این طوری کسی ما رو نمیبینه و هرچقدر که خواستیم از تو باغچه ها گل میچینیم

 

زهره قبول کرد و وقتی که زنگ آخر به صدا در اومد با دوستاش به هر زحمتی

که شده بود پریدن اونور دیوار و شروع کردن به چیدن گلهای باغچه ها

یک هو یکی از باغبونها بچه ها رو دید و با عصبانیت داد زد :

آهای بچه ها چکار میکنید؟!

همه دوستای زهره پا به فرار گذاشتن

 اما زهره از ترس سر جاش میخکوب شد !

با صدای باغبون یکی از نگهبانان آرامگاه سعدی هم از راه رسید

اونا باعصبانیت به زهره که از ترس گریه اش گرفته بود گفتند :

دیگه نبینیم دزدکی بیایید تو آرامگاه سعدی ها !

حالا بدو برو خونتون

زهره همین طور که اشک میریخت دوتا پا داشت دوتا پای دیگه هم قرض کرد

و از آرامگاه سعدی بیرون رفت

 

مدتها بعد زهره و دوستاش دوباره هوس گل چیدن از محوطه آرامگاه سعدی

کردند اما این دفعه پیش باغبون رفتند و اون هم به اونا چند تا گل رز زیبا داد

 

****************************

 

 

اینم یه خاطره بود از بچگیهایم از آرامگاه سعدی که به مناسبت روز سعدی نوشتم

آخه از اول عمرم تا حالا آرامگاه سعدی همسایه ما بوده

 

 

خواهرم ( زهرا ) هم مطالب قشنگی  نوشته در ادامه مطلب بخوانید :

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط زهره حسنی| |


Design By : Night Skin