گل یاس شیرازی
در پیش چشم خسته من دفتری گشود کزسالهای پیش چندین هزار عکس در آن یادگاربود تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها رخسار خاک خورده در خاک خفته ها هر صفحه پیش چشمم ...... دیوار می نمود هر عکس چون دریچه به دیوار انگار آن چشمهای خاموش....... آن چهره های مات همراه قصه هاشان......... از آن دریچه ها پرواز کرده اند در موج گردباد کبود و بنفش مرگ راهی در آن فضای تهی باز کرده اند پای دریچه ای... چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد یادش به خیر باد ! او از همین دریچه به آفاق پر گشود رفت آنچنان که هیچ نیامد دگر فرود ای آسمان تیره تا جاودان تهی ! من از کدام پنجره پرواز می کنم ؟! وز ظلمت فشرده این روزگار سوی کدا پنجره ره باز می کنم ؟! پارسال دقیقا در چنین روزی ( ۲۸ اسفند ) مریم کوچولوی ما دیگه اجازه نداد بهارخانوم زودتر از خودش به دنیا بیاد ! و ۲ روز مونده بود که سال تموم بشه به خدای مهربون گفت : خدایا من رو زودتر به دنیا ببر تا اومدن بهار رو ببینم ! اینم عکس ۴- ۵ ماهگی مریم کوچولو : حالا من یعنی ( عمه زهره اش ) میخوام براش اینجا یه جشن تولد بگیرم تا بعدا ها که بزرگ شد خودش بیاد و ببینه که (عمه زهره اش ) حسابی براش سنگ تموم گذاشته !! اینم عکسهای نی نی کوچولوی ما ( دخترعزیز آقا داداشم حسین ) در سن یک سالگی اش اینجا هم داره پرتقال تعارف میکنه بفرمایید : اینم اومده تولد مریم ما رو تبریک بگه : حالا همگی با هم بگید تولدت مبارک : این یه حکایت طنز از گلستان سعدی شیرین سخن است دلم نمیخواد کسی برداشت بدی از این حکایت داشته باشد : ************** نا خوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند صاحبدلی بر او بگذشت و گفت ترا مشاهره چند است ؟ گفت : هیچ ! گفت : پس این زحمت چرا بخود میدهی ؟! گفت : از بهر خدا میخوانم گفت : از بهر خدا مخوان ! **** گر تو قرآن بدین نمط (روش ) خوانی ببری رونق مسلمانی ! آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق میورزید روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: ( تو چگونه میتوانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت میکند دوست داشته باشی ؟؟!! ) آهنگر سر به زیر آورد و گفت : وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم در آید اگر به صورت دلخواهم در آمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار میگذارم .. همین موضوع با عث شده است همیشه به در گاه خداوند دعا کنم که : ( خدایا مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار ) خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار دختر جوانی به نام ( لیندا ) در یکی از شهر های آمریکا زندگی میکرد او به شعر و نقاشی علاقه بسیار داشت ... کم کم آثار بیماری در او ظاهر شد که بعد از بررسی های پزشکان معلوم شد مبتلا به تومور مغزی شده و تا ۶ ماه دیگر زنده نخواهد بود . اما ( لیندا ) نا امید نبود و با شوقی وصف ناپذیر شعر و نقاشی را ادامه داد او در آخرین شب زندگیش تصمیم به خلق بزرگترین اثر هنری خود گرفت و در وصیت نامه اش تمام اجزا بدنش را به نیازمندانش اهدا کرد پزشکان کار خود را شروع کردند اما لیندا زنده نماند پزشکان چشمهای لیندا را به ایالت مریلند بردند و به پسر جوانی پیوند دادند پسر جوان بعد از مدتی برای سپاسگذاری نزد خانواده لیندا آمد مادر لیندا به پسر جوان گفت : احساس میکنم تو را جایی دیده ام و یکدفعه یاد آخرین نقاشی لیندا افتاد که تصویری از چهره مرد ایده ال خود را کشیده بود شباهت نقاشی با چهره پسر جوان غیر قابل باور بود سپس مادر لیندا آخرین شعر او را که در بستر مرگ سروده بود خواند : دو قلب در گذر از سیاهی های شب به دام عشق می افتند دو قلبی که هرگز فرصت دیدارشان نیست ای روزهای خوب که در راهید ای جاده های گمشده در مه ای روزهای سخت ادامه از پشت لحظه ها به در آیید ای روز آفتابی ای مثل چشمهای خدا آبی ای روز آمدن ای مثل روز آمدنت روشن این روزها که میگذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم اما با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟ پیرمرد خوش برخوردی در شهری زندگی میکرد هر از گاهی به مغازه عتیقه فروشی شهرشان میرفت یک روز وقتی پیرمرد از مغازه خارج شد مغازه دار به همسرش گفت : ( دلم میخواهد روزی به این پیرمرد بگویم که چقدر مهربان و دوستداشتنی است و از دیدنش شاد میشوم ) مغازه دار تصمیم گرفت دفعه بعد این حرف را به او بگوید یک سال گذشت و خبری از پیرمرد مهربان نشد روزی دختر او برای کاری به آن مغازه آمد و مغازه دار حرفی را که میخواست به پیرمرد بگوید به دختر او گفت دختر درحالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت : اکنون مدتی هست که پدرم مرده است آه ای کاش این حرف را به خود او میگفتید چون خیلی در روحیه اش تاثیر میگذاشت او کسی بود که نیاز داشت اطمینان پیدا کند مردم دوستش دارند مغازه دار بعدها می گفت : از آن روز به بعد هر حرکت یا جنبه مثبتی از مردم را که به نظرم خوب و خوشایند می آید به آنها ابراز می دارم چون امکان دارد فرصت دیگری پیش نیاید امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای دوست نرسیدیم به فردای دگر















| Design By : Night Skin |



