گل یاس شیرازی
گاهی ما آدما برای فرار ازمسائل و مشکلات دنیای واقعی به دنیایی خیالی و رویایی پناه میبریم و اونجاست که به خیلی از آرزوهایمان میرسیم راستش به نظر من خیلی از ما آدما احتیاج داریم گاهی به این دنیا پابگذاریم گاهی فکر میکنم خیال و رویا هم یکی از نعمتهای پروردگارمان هست یکی از این دنیاهای خیالی و رویایی دنیای انیمیشن و کارتون هاست هنوز هم وقتی مینشینم پای کارتونها و انیمیشن ها از اونا لذت میبرم رشته گرم نگاهم میرود همراه رود رنگ جوی رویاها گلی می برد من درون نور ... همره آب شتابان می دویدم مست زیبایی پنجه ام در مرز بیداری در مه تاریک نومیدی فرو می رفت ......... سلام دوستان عزیز راستش میخواستم برای همیشه با گل یاس خدا حافظی کنم و برم اما وقتی خوب فکر کردم دیدم دلم نمی آد پیش خودم گفتم به خاطر همه دوستانی که توی این مدتی که عضو حلقه وب بودم بمونم به خاطر خاطره های خوبی که از خیلی از دوستان دارم به خاطر اینکه نمیتونم..... واقعا نمیتونم دوستانی رو که به همشون عادت کرده ام ترک کنم برای همین می مانم اما نه به خاطر نامهربانی و نامردیهای این روزگار بلکه به خاطر همه دوستیها ******* ای مهربانتر از من ...با من نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو چشمات و میبندی و دوباره میبینی منو پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندونه برام توی کوره راه چشمام عطر بارون بوی سیبی واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی تو همون حس غریبی که همیشه با منی با تو ام که گفته بودی غصه هام تموم میشن پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم ؟! میدونم هنوز اسیرم تو حسار لحضه ها کاش میشد با یه اشاره تو آزاد میشدم ******************* تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پرییشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از این جا که من ایستاده ام چقدر تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتاب بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خواب چرا گریه ام نمی گیره مگه قلبه من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره گاهی دلم برای بچگیها یم تنگ میشود برای آن کوچه باریک و برای هم بازیهایم برای همه عروسکها و اسباب بازیهایم هنوز هم وقتی از آن کوچه عبور میکنم صدای جیغ و شادی آن روزها در ذهنم طنین انداز میشود که بی خیال همه خیالها با هم بازی میکردیم دخترها و پسرهای کوچک مامان و بابای عروسکها وخاله هاو عموها و داییهای کوچک هنوز مدرسه نمی رفتم معصومه وچند تا خواهرش که از ما بزرگتر بودند جمیله و داداش کوچیکه اش و مسعود کوچولوی پنج ساله همونی که یه روزی با مامان و باباش از کوچه ما برای همیشه رفتند و دیگه هیچ وقت خبری ازش نشنیدم و خیلی از بچه های دیگه که اسمشون یادم نیست ! ******** از پنجره غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم بیهوده بود.... بیهوده بود این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت رنجیر طلایی بازیها و دریچه روشن قصه ها زیر این آوار رفت ................. .................... صبح وقتی از خواب بیدار شدم پنجره اتاق رو به روی حیاط رو باز کردم هوای خنک پاییز که تازه کم کم وارد شهرم شده صورتم رو خنک کرد به باغچه کوچولو داخل حیاط (که طفلکی ۱ متر در ۲ متر بیشتر نیست) نگاه کردم گلهای سپید شیپوری میزبان زنبورهای کوچولو بودند فکر کنم کسی در این نزدیکیها از کندوی آنها مراقبت میکند اونها من رو یاد ( هاچ زنبور عسل ) انداختند !! که این وقت صبح اومدند و روی گلها می چرخند درخت پرتقال وسط بوته های گل دیگه چیزی ازش پیدا نیست آخه اون هنوز کوچیک هست و نمیتونه خودنمایی کنه چندتا پرتقال داره که کم کم دارند نارنجی میشوند و مثل چراغهای زیبا رو شاخه هاش به آدم چشمک میزنند تازه عصرها حیاط خونمون دل انگیز تر میشه آخه میتونم هر روز غروب خورشید رو ببینم و شاهد پرواز کبوترها در افق زرد رنگ آسمان پاییزی باشم راستی از بوته یاس کوچکم نگفتم با اینکه کوچولو هست و توی یه گلدون زندانی شده اما از بهار تا آخر پاییز و حتی اول زمستون گل میده من به خیلیها از گلهاش هدیه دادم برای یادگاری هر روز به همه اینا سلام میکنم و خدا رو شکر میکنم که به من قدرت درک همه این زیباییها رو داده اگر چه که همشون کوچولو هستند ! 
ادامه مطلب
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست .....
يادم باشد زندگي را دوست دارم .
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت
در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم .
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد .
يادم باشد , يادم باشد ...

در دستهای تو
ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس ایا چه کس تو را
از مهربان شدن با من ...مایوس می کند؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |




